نام داستان : شب فراموشي نويسنده : علي رضايي
شماره ثبت : 214-86-100
شب فراموشي
صداي سوت زدنش در خيابان ميپيچيد. چند دقيقه يكبار ماشيني به سرعت از خيابان رد ميشد. كسي در پياده رو نبود. آهسته قدم ميزد، به تمام ديوارها توجه ميكرد.
ادامه مطلب را اينجا بخوانيد ...
نام داستان : سعي كن همه چيز را فراموش كني نويسنده : مصطفي ميرزايي
شماره ثبت : 222- 85-1120
سعي كن همه چيز را فراموش كني
-هي پسر سعي كن همه چيز رو فراموش كني .
ريشهاي قرمز و پر پشتش راميخاراند و اسلحه اش را زير بالشش قايم ميكند.
-بدجوري بدنم ميخاره. درست يك هفته اي ميشه كه حموم نكرده ام.
دراز ميكشد و در حاليكه پتو را روي صورتش ميكشد نگاهي به من مي اندازد.
-بهترِ اسلحه ات رو از خودت دور نكني ، اينا به راحتيه آبِ خوردن آدم ميكشند.
ادامه مطلب را اينجا بخوانيد ...
نام داستان : زني كه ندانست چگونه روسپي شد نويسنده : علي رضايي
شماره ثبت : 214-86-380
زني كه ندانست چگونه روسپي شد
دود دور لامپ را گرفته بود.امامعلي پُك محكمي به سيگار زد.چشمانش خيس شده بود.با لحن محزوني گفت.
_ به خدا حاج اميد تا حالا كمربندم براي ناموس مردم باز نشده است.ولي خودت از ماجرا خبر داري، به خدا اين حق من نبود.
ادامه مطلب را اينجا بخوانيد ...
نام داستان :كاسه سفال آبي نويسنده : فرزانه رحماني
شماره ثبت : 180-83-860
كاسه سفال آبي
«فقط يه خوش آمدگويي ساده ، واسه اينكه بهتر بشناسيمشون » اين حرف را در جواب شوهرش كه پرسيد « روحي ! فكر مي كني واقعا لازمه ؟ » گفت . هميشه از شب قبل نخود و لوبياي آش را خيس مي كرد و صبح زود بارش مي گذاشت . همه مي گفتند آشهايش بي نظير است . حالا آش حسابي جا افتاده و بويش تمام آپارتمان را ...
ادامه مطلب را اينجا بخوانيد ...
نام داستان : هرمافروديت نويسنده : عليرضا روزبهاني
شماره ثبت : 208-84-440
هرمافروديت
صبح كه بيدار شدم ، دستهايم طوري دور گردنم حلقه شده بود كه انگار خواسته ام خودم را خفه كنم .. هر چه قدر هم كه فكر كردم يادم نيامد چه خوابي ديده ام كه آنطور رد انگشتانم روي گردنم مانده بود .
دلم ميخواست از رختخواب بيرون بيايم . غلتي زدم و چيزي را ميان پاهايم ...
ادامه مطلب را اينجا بخوانيد ...
نام داستان : وقتشه رفيق نويسنده : علي رضايي
شماره ثبت : 214-86-290
وقتشه رفیق
بچه ای در آغوش مادرش خوابیده بود و مادر آرام آرام به حرکت خود ادامه می داد، زن سریع از جلوی چشمانش دور شد، مردم با سرعت رد می شدند، گاهی خیابان معلوم نمی شدو گاهی لباسی، رنگ روسریی، یا کفشهایی، کفشهایی خسته، پاره،نو، زنانه، مردانه، گاهی دستی کشیده می شد، گاهی چادری باز می شد، چادرهایی که روی زمین کشیده می شدند.
ادامه مطلب را اينجا بخوانيد ...
نام داستان : :فرصتي براي زنده ماندن نويسنده : مصطفي ميرزايي
شماره ثبت : 222-84-960
فرصتي براي زنده ماندن
عقب ، عقب تاكسي قراضه ي سي سال پيشش را از توي حياط بيرون ميبردكه صفورا تندي پله ها را دو تا يكي پايين آمد و تيكه نانِ خشكي را كه توي دستش داشت را بالا گرفت و ماشين را از زيرش رد شد . سرو گردنش را از توي شيشه داخل برد و صورت نشسته و كدرش را كج و ماوج كرد و گفت:
- عيبي نداره … زياد فكرش را نكن… ديشب نشد؟ امشب…
ادامه مطلب را اينجا بخوانيد ...
نام داستان : نيمكت نويسنده : فاطمه موسوي
شماره ثبت : 112-86-180
نیمکت
روی نیمکت زیر سایه ی بید نشسته است مو هایش زیر نور خورشید زرد شده اند نگاه می کند به روبرویش به یک نقطه ی دور حتی از آپارتمان های آن طرف خیابان هم دورتر.
دختر کاغذ سفیدی بر می دارد و یک نیمکت خالی می کشد با یک .....
هر پنج شنبه با انجمن نویسندگان جوان ملایر باشید .
وبلاگ این انجمن http://5shanbehhaanjm.blogfa.ir
ادامه مطلب را اينجا بخوانيد ...
نام داستان : اين كوچه بن بست است نويسنده : مصطفي ميرزايي
شماره ثبت : 222-85-1390
اين كوچه بن بست است
- خيلي از آدمهاوقتي شبها ميرن خونه خيال ميكنند كه خسته اند ... وليكن نه خمارند... تو هَم خيال ميكني خسته اي
لبهاش و روي هم فشار ميده و آروم ميخنده.اِنگاري با حرفي كه زده خيلي حال ميكنه.
- شايدَم ... ما كه جزء آدمها نيستيم.
ادامه مطلب را اينجا بخوانيد ...
نام داستان : گالري نويسنده : عليرضا روزبهاني
شماره ثبت : 208-85-410
گالري
مرد، از حرف هاي زن حوصله اش سر رفت و ترجيح داد بقيه ي تابلوها را تنهايي ببيند. به خاطر همين تابلوهاي سيزده ، چهارده و پانزده را سرسري نگاه كرد تا به اندازه كافي از بقيه فاصله بگيرد و حرف هاي زن به گوشش نرسد. روبه روي تابلوي شانزده ايستاد. يك عمارت دو طبقه با ديوارهاي خشتي ميان انبوهي از درختان پاييزي و اجاقي از سنگ هاي سياه و كمي خاكستر كنار يكي از ديوارهايش. ديوارهاي عمارت كاهگلي بود و پنجره ها و دريچه هاي كوچك و بزرگ فراواني داشت. حتا سوراخ هايي كه فقط لوله ي يك تفنگ مي توانست از آن بگذرد و كسي را نشانه بگيرد. صداي زن به گوشش مي رسيد . كنار تابلوي چهارده .....
فراخوان بزرگترین جشنواره های ادبی ایران
http://5shanbehhaanjm.blogfa.ir
ادامه مطلب را اينجا بخوانيد ...
نام داستان : پس كي پيدايم ميكني؟ نويسنده : فرزانه رحماني
شماره ثبت : 180-83-360
پس كي پيدايم ميكني؟
لابد وقتي نامه به دستش مي رسد ، شوكه مي شود . نمي تواند بفهمد ، چه كسي برايش نامه نوشته است . حق هم دارد ، روي پاكت نامه هيچ نشاني از خودم ننوشته ام جز صندوق پستي ام . نامه را با ترديد از پستچي مي گيرد . مي آيد تو و مي نشيند روي اولين صندلي ، يا شايد بنشيند روي زمين . اصلا از كجا معلوم است شايد سر پا بايستد و بازش كند . بعد از ديدن عكس خودش حسابي جا مي خورد ، همين عكسي كه چسبانده ام روبروي ميزم . دارد لبخند مي زند . گونه هايش چال افتاده است و شال فيروزه اي اش به پالتوي سفيد و پوست صورتي اش آنقدر مي آيد كه نمي توانم چشم ازش بردارم .....
ادامه مطلب را اينجا بخوانيد ...
نام داستان : دلش ميخواست يك نويسنده باشد نويسنده : مريم كرمي
شماره ثبت : 150-84-900
. دلش ميخواست يك نويسنده باشد .
نويسنده حتما آدم احمقي است كه هميشه يك نوع عطر استعمال ميكند، به گونه هايش رژ ميمالد و سماور را گرم نگه ميدارد تا هر وقت دكتر سرفه اش گرفت كارش را رها كند و فنجان آب گرم را قبل از آنكه طلب كند بدهد دستش. بعد برگردد ، پشت به دكتر بنشيند و به جمله هايي كه ميشنود خوب گوش بدهد و آنها را به بهترين شكل ممكن تايپ كند. حتي ميتواند روي ميز را مرتب نكند و شاخه گلي را كه روي ميز گذاشته توي سطل بيندازد.
اسامی نفرات برگزیده جشنواره داستان و خاطره ملایر در وبلاگ
ادامه مطلب را اينجا بخوانيد ...
نام داستان : برجك پنج نويسنده : هوشنگ جعفري جوزاني
شماره ثبت : 250-83-540
برجك پنج
بايد ساعتي ميخوابيد ، روي تختش ، زير همان پتوي چرك مرده ، جايي كه ابتداي پادگان بود و انتهاي دنيا. هنوز وقت پستش نشده بود . دراز كشيد و پوتين هاي سنگينش را كه انگار با او به دنيا آمده بودند زير پتوي چرك مرده اش كشاند و خيره شد به ديوار پاسدارخانه. (( علينقي سرشار، اعزامي 18/4/60 )) – (( تقي پورمحب ، اعزامي 18/6/64 ))....
ادامه مطلب را اينجا بخوانيد ...
نام داستان : تير خلاص نويسنده : علي رضايي
شماره ثبت : 214-85- 115
تير خلاص
سيلي محكمي به صورتم خورد.از ديروز ديگر چشمهايم را باز نكرده ام فكر ميكنم ديگر نميتوانم ببينم.لگد محكمي به پهلويم خورد .صداي هميشگي گفت: بلند شو ...
نميتوانستم.موهايم را كشيد، روي زمين افتادم.بلندم كردند.
پنج شنبه ها با انجمن نویسندگان جوان ملایر
ادامه مطلب را اينجا بخوانيد ...
نام داستان : سكوت نويسنده : فاطمه موسوي
شماره ثبت : 112-86-440
سكوت
با دستش موهايش را نوازش ميكند.دستش چرب ميشودو وسط موهايش به گره هاي مو مي رسد. روي تخت فنري پدرش جابه جا ميشود.حركت فنر ها را زير كمرش حس ميكند. ساعت از 9 صبح گذشته است.صداي تلفن روي مغزش راه ميرود. تلفن دو بوق كوتاه پشت سر هم ميزند.(( سلام ... اميري هستم ، اگه به مدرسه نمياين تماس بگيريد تا من از آموزش و پرورش تقاضاي معلم جديد كنم. ممنون. خداحافظ ))
ادامه مطلب را اينجا بخوانيد ...
نام داستان : فال نويسنده : مصطفي ميرزايي پیهانی
شماره ثبت : 222-86-170
فال
سال جديد ... فال جديد...امسال سال خوشبختيه.
ريشهاي حنايي اش را ميخاراند . اطرافش را نگاه مي كند.
_ امروز كسادِ... مشكله چيزي گيرت بياد. كسي دستش رو از جيبش بيرون نمياره .. آخه سردشون ميشه.
سينه اش را به دسته چرخش مي چسباند و ياعلي ميگويدوچرخ را هُل ميدهد جلو.
معلوم نيست آفتاب كجاي آسمان است. رفت و آمد مسافرها و مسافر برها و داد و هوار شاگرد شوفرها و بوق هاي جور واجور اتوبوس ها مثل هر روز است. صداي زنجير چرخِ دور لاستيكهايشان هم همينطور.
اسامی نفرات برگزیده جشنواره داستان کوتاه دانشجویان ایرانی سراسر جهان
در وبلاگ پنج شنبه ها با انجمن نویسندگان جوان ملایر
ادامه مطلب را اينجا بخوانيد ...
نام داستان : عروس نويسنده : ليلا كريمي
شماره ثبت : 182-83-1090
گفت « بياندازيم ؟ » بايد مي گفتم « نه!» ديگر چيزي براي باختن نداشتم . اما چيزي مثل خوره افتاده بود به جانم توي خونم راه مي رفت و زير پوستم دل دل مي كرد. گفتم « بياندازيم » گفت « سر ؟ »مجبور بودم . گفتم « زنم » نگاه كرد . فقط نگاه كرد . گفتم « و اگر باختي ……» خواستم بگويم .....
ادامه مطلب را اينجا بخوانيد ...
نام داستان : بعد از ظهر يكروز تعطيل نويسنده : شهلا خيري
شماره ثبت : 110-85-690
بعد از ظهر يك روز تعطيل
بعد از ظهر يك روز تعطيل است. هوا نه سرد است و نه گرم . يك بعد از ظهر معمولي . هوس ميكني قدم بزني . شهر خلوت است و مغازه ها بسته . از ابتداي هر خياباني كه شروع كني ميرسي به تنها پارك شهر. با ديدن كافي شاپ هوس ميكني روي يكي از صندلي ها رو به درختها بنشيني . صندلي ها خالي اند و كافي شاپ خلوت . پسري با لباس سفيد و يك سيني زير بغل روبرويت مي ايستد .
جدیدترین داستانهای نویسندگان جوان ملایری را از این وبلاگ بخوانید
http://5shanbehhaanjm.blogfa.ir
ادامه مطلب را اينجا بخوانيد ...
نام داستان : تو را به آب داده ام نويسنده : غزال شيري
شماره ثبت : 184-85-780
* تو را به آب داده ام *
خوب يادم نيست كه كي زاييدمت !!شايد شش، شايد هفت سالگي.زمان را گم كرده ام، خودم را هم. هرچه ذهنم را مرور ميكنم. فقط تو را به ياد مي آورم و صداي جيغ مادر كه در صداي گلوله ها خفه ميشود.
تو ، توي شكمم غلت ميخوري و محكم لگد ميزني و من به تو لبخند ميزنم و نگاهت ميكنم.حالا چشم دوخته اي به انگشتانم. وقتي نگاهم ميكني عاشق تر ميشوم و دوست دارم تو را محكم توي بغلم فشار بدهم تا دوبا ره گرماي تنت بخورد به سينه هايم و راه بگيرد تا شكمم بعد آنقدر ببوسمت تا ....
ادامه مطلب را اينجا بخوانيد ...
نام داستان : نمي توانم بخوابم نويسنده : فاطمه موسوي
شماره ثبت : 112-86-330
نميتوانم بخوابم
روي تخت دراز كشيده ام.انگشتهايم داخل موهايم گير ميكند.كتابهايم كف اتاق پهن شده اند. همه ي نقاشي هايم را پاره كرده ام.تصويري را كه دوست داشتي را هم همينطور.
اي كاش همه را ميسوزاندم.نقاشي هايم را ،كتابهايم را ، آن سگ پوليشي قهوه اي رنگ را كه سر راه مدرسه برايم آورده بودي.روي تخت جابه جا ميشوم. چشمهايم را ميبندم. شايد براي يك لحظه بخوابم.
وبلاگ انجمن نویسندگان جوان ملایر
http://5shanbehhaanjm.blogfa.ir
ادامه مطلب را اينجا بخوانيد ...
نام داستان : شوكران نويسنده : علي رضايي
شماره ثبت : 214-85-560
شوكران
ساق چپ زن دختر كنار ركاب ماشين پيدا شد.سيگاري روي زمين اُفتاد.مردي زير آفتاب چمباته زده بود، زير لب گفت ( خدا حفظش كنه )
صداي دزد گير ماشين زنها را ساكت كرد، دختر مقنعه اش را جلو داد.زنها لا الله الا اللهي گفتند وبه سبزي پاك كردنشان ادامه دادند.
مرد رمال چيزي در گلوي خود انداخت و قلپي چايي رويش خورد، مرد پيش دختر آمد و گفت: (( آبجي آتيش داري )) دختر نگاهي به او انداخت و زير لب گفت (( اَلوات ))و به طرف ....
یکی از پر بیننده ترین وبلاگهای ادبی
http://5shsnbehhaanjm.blogfa.ir
ادامه مطلب را اينجا بخوانيد ...
نام داستان : فشن تيوي نويسنده : فاطمه موسوي
شماره ثبت:112-86-360
فشن تیوی
صاحب مغازه گردگیر را برداشت و روی سر و گردن لباس ها کوبید . بهاره دستش را به شیشه چسبانده و سرش را به آن تکیه داد، دستش روی شیشه پهن و سفید شده بود . خودش بود همان رنگو همان مدل . مثل بچه ها دستش را مشت کردو به آن خیره ماند .
وبلاگ تخصصی داستان - جدیدترین خبرها از دنیای ادبیات جهان
http://5shanbehhaanjm.blogfa.ir
ادامه مطلب را اينجا بخوانيد ...
نام داستان : انگار سايه شده ام نويسنده : فاطمه موسوي
شماره ثبت : 112-86-450
انگار كه سايه شده ام
به روزنامه نگاه ميكنم.كلمات جلوي چشمهايم مي دوند.بدون آنكه معني آنها را بفهمم.دمر روي روزنامه ها زير نور آبي دراز ميكشم . خودكارم را روي روزنامه ميكشم. خط هاي مدور دنبال هم راه مي افتند پشت سر هم بدون اينكه از هم جدا شوند.
ادامه مطلب را اينجا بخوانيد ...
نام داستان : ابرها ميخواهند ببارند نويسنده : شهلا خيري
شماره ثبت : 110-85-1010
ابرها ميخواهند ببارند
ادامه مطلب را اينجا بخوانيد ...
نام داستان : آينه نويسنده : محمد رضا سبزواري جوزاني
شماره ثبت : 218-85-140
آينه
ننم مچ دستم را محكم ميگيرد و ميچرخاند روي دود اسفند .اَشك به چشم دارد ميگويد – اِسفند دونه دونه ... هركه پسرمو چِش كنه... آقام ميگويد
بزرگترین فستیوال های ادبی ایران و جهان در
ادامه مطلب را اينجا بخوانيد ...


